تبليغاتX
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک
من: دیروز سر کلاس یه پسره کنار من نشسته بود مدائم سرف می کرد و حداقل جلوی دهنش رو

هم با یه دستمال کاغذی نگرفته بود.  پیش خودم گفتم  حتما سرما رو خوردم  یا شاید بدتر

آنفولانزای خوکی گرفتم نیم ساعت آخر کلاس بیرون  رفت  و من یه نفس  راحتی کشیدم. 

جوجو: تو نباید پیش من بیایی برو از اینجا تا دو هفته تو قرنطینه هستی

من: بابا   چه جوری از  اینجا برم هان؟ تازه تو فقط توی فکر من هستی  ها . یادت رفته

جوجو: من رو  نجات بدید نمی خواهم آنفولانزا بگیریم

من: 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 12:7  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: چند سال پیش یکی از دخترعموهام   توی مشهد  کنار یه مغازه پارچه سفید دیده بود و  از

فروشنده  قیمتش رو پرسیده بود و بعد گفته بود که  جنس این پارچه ها  خوبه؟ فروشنده هم گفته

بود: تا به حال هر کی خریده پس نیاورده برامون.  بعدا  دخترعموم فهمیده بود پارچه سفید ها

برای کفن هستند

جوجو: اینکه چیزی نیست  یادته یه بار داخل  حرم حضرت معصومه (ع)  توی قم ، داشتی نماز

می خوندی  اگه نمازت شکسته نبود احتمالا زیر دست و پای  افرادی که داشتند جنازه برای   می بردند

  دقیقا توی همون مسیر که نماز می خوندی ، می موندی اخه وسط راه هم جای نماز خوندن

هستش 

من : خوب جای خالی  نبودش

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:51  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

هوا سرد  شده و دلم  حسابی تنگ شده برای تو...

من: امروز  دانشگاه رفتم بعد از کلاس  صبح ، رفتم یه جلسه سخنرانی درباره تفاوت های مرد و زن

که یه خانم دکتر  درباره اش سخنرانی میکرد.  جالب بود و آموزنده .اصولا وقتی همچین جلساتی

دیدید  و وقت داشتید حتما سر بزنید چون  بیشتر وقتها   جلسات خوبی میشند و مثل  روانشناسهای

تلویزیون  نیستند که کلی گویی کنند و یا زمان برای بحث هاشون کمتر باشه . خلاصه کلی چیز فهمیدیم

اینکه  باید زنها  حرفشون رو بزنند اون هم صریح  و منتظر نباشند طرفشون  حدس بزنه که  چی

می خواهند و اینکه مردها تمرکز بیشتری دارند البته روی یه مسئله و اینکه می تونند  شنوایی

خودشون رو کنترل بکنند و  وقتی زنها نق می زنند    بهش توجه نکنند و اینکه زنها هیچ وقت

برای اینکه امتحان کنند که مرد ها دارند به حرفشون گوش میدند  بر گردند بگند که آخرین حرفی که

زدن چی بوده؟ چون مردها درسته توجه  به نق هاشون نمی کنند اما چون قدرت  کنترل شنوایی

شون  بالاست میتونند به راحتی بگند که چی شنیدن ( فقط  توی ذهنشون نمیذارند  که این نق ها

تاثیری بذاره) و اینکه حتما باید گفتگو کرد و در ضمن سالیانه در امریکا  دو هزار زن به خاطر نق زدن

به دست شوهرانشون کشته میشند و اینکه  کلا باید اول پذیرفت  یک زن ، زن هستش و یک

مرد ، مرد هستش و نمیشه این رو تغییر داد فقط میشه با گفتگو   و قبول این موضوع  راحتتر زندگی کرد.

جوجو: البته گفتند اگه می خواهید زنی   بیشتر شما رو  تحمل بکنه  باید اون رو عاشق خودتون بکنید

تا  زندگی زناشویی بهتری داشته باشید چون زنها بیشتر  از  اینکه کسی عاشقشون باشه خوششون

میاد و توی بیشتر مسائل   زندگی هم به خاطر همین کوتاه میاند. توصیه دکتره  برای زندگی بهتر

عاشق کردن زنها  بود

....

فردا تولد یکی از بهترین دوستان وبلاگیم هستش. امیدوارم که همیشه شاد و خوشبخت و پیروز

باشه.  تولدت مبارک مرجان خانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:53  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

امروز تولد من هستش...

٢۴ آبان ماه. وقت اذان صبح به دنیا امدم به خاطر همین بعضی وقتها شب ٢٣ آبان جشن

تولد می گرفتم. مثل دیشب. یه جشن ساده و ناراحت کننده . البته دیگه عادی برام

شده همه چیز عادی شده. قبلا فکر می کردم باید دیگران هم وقتی شادیت رو با اونها

قسمت میکنی  حداقل   توی شادی تو شاد باشند و شادی شون رو با تو شریک

بشند اما الان دیگه اینجوری فکر نمیکنم  یعنی دیگه فرقی برام نداره. فرقی نداره زیاد

کسی بهم تبریک بگه یا نه. فرقی نداره  ضد حال بزنه و بخواهد حالم رو بگیره. فرقی

نداره. مهم خودم هستم ( بگذریم که خودم هم زیاد دیگه شاد نمیشم).  سالیان پیش

به دنیا امدم و الان هم دارم زندگیم رو می کنم. یه زندگی نه چندان بد و نه چندان خوب.

مهم نیست که دیگران چی میگند  مهم نیست که همه چیز در حال تغییر هستش

من هنوز از دیدن یه  گل  شقایق وحشی و  نور خورشید که از  لابه لای شاخه ها و

برگهای  درخت به آرامش میرسم. هنوز از  خیس شدن زیر نم نم بارون لذت می برم

و هنوز از غذاهایی که خودم درست میکنم خوشم میاد . و هنوز هم می تونم برای

تنهایی و غم های درونم گریه کنم یا بخندم به تمام مشکلاتم. فرقی نداره دیگران

چطور برخورد می کنند   مهم اینکه من  دیگه زیاد ناراضی نیستم  و دارم به

تنهایی عادت می کنم.  تنها چیزی که مهم هستش اینکه من ٢٧ ساله شدم.

تولدم  برای خودم حداقل مبارک هستش.

 

 ... عکس ها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:50  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

جوجو: همیشه  یادت باشه که میشه از همه چیز گذشت .

من: هان؟

جوجو: میشه همه کاری رو آسون گرفت و زیاد فکر نکرد.

من: چی میگی؟

جوجو: میشه حتا با یه  دونه خرما هم زنده موند.

من: یه دونه خرما؟؟؟

جوجو: میشه راه رفت و خندید و گریه کرد و شاد بود  و در عین حال  زندگی کرد.

من: زندگی ؟گریه؟

جوجو: میشه از تمام    آدمها رو شاد کرد و اگه شاد هم نشند ناراحت نشی و خودت تنها شاد باشی

من:

جوجو: میشه رفت به بلندترین جای شهر و فریاد زد . میشه تمام خوبی ها رو فقط دید و زشتیها رو

دید و  پذیرفت که زشتی و بدی هم وجود داره و نمیشه همه چیز رو به طور کامل خوب کرد . باید همه

 دنبال شادی و خوبی توی همه جا بود.

من:؟؟؟

پیشی: باز جوجو قاطی کرده باز  دچار عرفان  و فلسفه شده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:3  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

جوجو: چند  سال پيش بود يه كاريكاتور ديدم  كه يه چند تا دزد روي ريل قطار  يه پوست موز گذاشته

بودند تا قطاري كه مي امد   رو ازش سرقت كنند  روز شنبه توي صف نانوايي از دوتا زنه كه

با صداي بلند  داشتند حرف ميزدند شنيدم سر چهار راه  ديروز صبح يه ماشين پرايد روي يه پوست موز

رفته  و چپ كردند و  بعد از چند بار معلق زدن  سرنشينهاي مردند  و پليس و آتش نشاني و

آمبولانس امده بوده و...  اما من هيچي  نديده بودم روز قبل و  حتا از مغازه دار سر كوچه مون كه تصادفي

اون اطراف ميشه وقتي   ميرم چيزي ازش بخرم  معمولا   ميگه  هم نگفتش و  بعدش هم از   حتا پسر

همسايه مون هم اصلا چيزي نگفتش در اين باره؟

من: خوب واقعا پوست موز ليز هستش و يه آدم بايد   اين پوست موز يا هر آشغال ديگه اي رو توي سطح

خيابون يا پياده رو نيندازه.

جوجو: كو   گوش   شنوا . حالا اين  كار خوبه كه  بعضي ها ميرند كنار خيابون و كنار ديوار يا يه ساختمان

خرابه  كار مشمئز كننده و بي تربيتي   يا خودشون يا بچه كوچيكشون مي كنه  يه ماه  پيش بود

كه يكي  شب  قشنگ پاييزي م رو   با اين كارش خراب كرد  طرف  خجالت نكشيده بود داشت    ايستاده

بود روي به ديوار   بدتر  از دور صداي آب شنيدم گفتم حتما اين ساختمان كناري باز مثل

هميشه شير آبش رو درست نبسته  يه كم رفتم جلوتر يارو رو ديدم اخه همش ۲۰۰متر اون طرفتر

داخل پارك يه سرويس بهداشتي هستش  كه هميشه تميزش مي كنند. اون وقت طرف اونجا 

من:  اينها  همه از سر بي تربيت بودند و نبود  يه برنامه همگاني آموزش  رفتار و آداب درست زندگي

شهر نشيني  هستش.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:57  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

همه چیز مثل رویا می مونه که به کابوس تلخ تبدیل میشه  از چند

لحظه بعد از شروع رویا همه چیز یه کابوس وحشتناک میشه درست

مثل  هر صبح که از خواب پا میشم و روز اولش خوبه اما سریع این روز

به یه روز  تلخ و پر از تنهایی تبدیل میشه. هر روز تکرار دیروز  و هر روز

باز تکرار همون درد های دیروز بی هیچ امید بهبودی... هر شب ساعتها

طول میکشه که بخوام و تا ساعت ۱- ۲ و گاهی وقتها ۳ نصفه شب

خوابم نمی بره  همش تنهایی... توی خواب تا به حال یه رویای زیبا هم

ندیدم   همش کابوس و ترس و تنهایی و وحشت از اطراف. می خواهم

از این زندگی فرار کنم اما نمی تونم  انگار یه زجیره کلفت و سنگین

نامرئی من رو به این زندگی وصل کرده. هر روز بدتر از دیروز. البته دیگه

عادی شده و گلایه زیادی  ندارم . تنهایی در  وجود و زندگی من دیگه

 یه آشنای قدیمی شده . فکر کردم می تونم  یه راه فرار هست اما

نه باید واقع بین باشم و درست فکر کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 این نوشته رو سال پیش همین وبلاگ نوشتم...

من:  الان داشتم از پارک کنار خونه مون رد میشدم   دم ورودی پارک   یه پسر و دختر رو

دیدم که روبروی هم  ایستادن . داشتم از کنارشون رد میشدم  و  توجه ای هم به اونها نداشتم

که یهو صدای پسره رو شنیدم که داشت با صدای بلند به دختره می گفت: تو لیاقتت همینه و

تو ارزش نداری.  نگاه هم رو به سمت اون برگردونم و  خیلی نزدیک به هم و صورت به

صورت  ایستاده بودند ، یهو دیدم که پسره  باز گفت: تو لیاقتت همینه و تف کرد روی

صورت دختره واقعا تف کرد  و من با چشم های خودم دیدم یه لحظه پیش خودم  فکر

کردم دختره از خودش حداقل به خاطر اون تفی که انداخت روی صورتش واکنشی نشون میده

اما دختره ایستاده بود ساکت و باز پسره  بهش می گفت لیاقته . من از کنارشون رد شدم و

رفتم و   یه دقیقه بعد که هم که برگشتم  دیدم هنوز  جفتشون اونجا ایستاده بودند...

جوجو: من اگه یکی بهم اینجوری برخورد بکنه حتا اگه کار اشتباهی هم کرده باشم  صد در

صد  جوابش رو میدم . واقعا که  روی صورت ادم تف کنند و تو  همین جوری وایستی  هیچ

کاری نکنی

من: واقعا، که واقعا که

.....

جوجو:  هفته اینده یاد آور اتفاق مهم   هستش...

نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:48 

توسط حمیدرضا به کمک جوجو 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  |