بودند تا قطاري كه مي امد رو ازش سرقت كنند![]()
روز شنبه توي صف نانوايي از دوتا زنه كه
با صداي بلند داشتند حرف ميزدند شنيدم سر چهار راه ديروز صبح يه ماشين پرايد روي يه پوست موز
رفته و چپ كردند و بعد از چند بار معلق زدن سرنشينهاي مردند
و پليس و آتش نشاني و
آمبولانس امده بوده و... اما من هيچي نديده بودم روز قبل و حتا از مغازه دار سر كوچه مون كه تصادفي
اون اطراف ميشه وقتي ميرم چيزي ازش بخرم معمولا ميگه هم نگفتش و بعدش هم از حتا پسر
همسايه مون هم اصلا چيزي نگفتش در اين باره؟![]()
من: خوب واقعا پوست موز ليز هستش و يه آدم بايد اين پوست موز يا هر آشغال ديگه اي رو توي سطح
خيابون يا پياده رو نيندازه.
جوجو: كو گوش شنوا . حالا اين كار خوبه كه بعضي ها ميرند كنار خيابون و كنار ديوار يا يه ساختمان
خرابه كار مشمئز كننده و بي تربيتي يا خودشون يا بچه كوچيكشون مي كنه![]()
يه ماه پيش بود
كه يكي شب قشنگ پاييزي م رو با اين كارش خراب كرد طرف خجالت نكشيده بود داشت ايستاده
بود روي به ديوار ![]()
![]()
![]()
بدتر از دور صداي آب شنيدم گفتم حتما اين ساختمان كناري باز مثل
هميشه شير آبش رو درست نبسته يه كم رفتم جلوتر يارو رو ديدم![]()
اخه همش ۲۰۰متر اون طرفتر
داخل پارك يه سرويس بهداشتي هستش كه هميشه تميزش مي كنند. اون وقت طرف اونجا
من: اينها همه از سر بي تربيت بودند و نبود يه برنامه همگاني آموزش رفتار و آداب درست زندگي
شهر نشيني هستش.
لحظه بعد از شروع رویا همه چیز یه کابوس وحشتناک میشه درست
مثل هر صبح که از خواب پا میشم و روز اولش خوبه اما سریع این روز
به یه روز تلخ و پر از تنهایی تبدیل میشه. هر روز تکرار دیروز و هر روز
باز تکرار همون درد های دیروز بی هیچ امید بهبودی... هر شب ساعتها
طول میکشه که بخوام و تا ساعت ۱- ۲ و گاهی وقتها ۳ نصفه شب
خوابم نمی بره همش تنهایی... توی خواب تا به حال یه رویای زیبا هم
ندیدم همش کابوس و ترس و تنهایی و وحشت از اطراف. می خواهم
از این زندگی فرار کنم اما نمی تونم انگار یه زجیره کلفت و سنگین
نامرئی من رو به این زندگی وصل کرده. هر روز بدتر از دیروز. البته دیگه
عادی شده و گلایه زیادی ندارم . تنهایی در وجود و زندگی من دیگه
یه آشنای قدیمی شده . فکر کردم می تونم یه راه فرار هست اما
نه باید واقع بین باشم و درست فکر کنم...
من: الان داشتم از پارک کنار خونه مون رد میشدم دم ورودی پارک یه پسر و دختر رو
دیدم که روبروی هم ایستادن . داشتم از کنارشون رد میشدم و توجه ای هم به اونها نداشتم
که یهو صدای پسره رو شنیدم که داشت با صدای بلند به دختره می گفت: تو لیاقتت همینه و
تو ارزش نداری. نگاه هم رو به سمت اون برگردونم و خیلی نزدیک به هم و صورت به
صورت ایستاده بودند ، یهو دیدم که پسره باز گفت: تو لیاقتت همینه و تف کرد روی
صورت دختره
واقعا تف کرد و من با چشم های خودم دیدم
یه لحظه پیش خودم فکر
کردم دختره از خودش حداقل به خاطر اون تفی که انداخت روی صورتش واکنشی نشون میده
اما دختره ایستاده بود ساکت و باز پسره بهش می گفت لیاقته . من از کنارشون رد شدم و
رفتم و یه دقیقه بعد که هم که برگشتم دیدم هنوز جفتشون اونجا ایستاده بودند...
جوجو: من اگه یکی بهم اینجوری برخورد بکنه حتا اگه کار اشتباهی هم کرده باشم صد در
صد جوابش رو میدم . واقعا که روی صورت ادم تف کنند و تو همین جوری وایستی هیچ
کاری نکنی![]()
من: واقعا، که واقعا که![]()
.....
جوجو: هفته اینده یاد آور اتفاق مهم هستش
...
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:48
توسط حمیدرضا به کمک جوجو
حمید مصدق
حالم خوب نبود دکتر باز یه آمپول برام نوشت و زدم خواب آور بودن یکی از عوارضش بودتا بعد از ظهر
خوابیدم و بعد بیدار شدم و یه چند ساعت بعد دوباره خوابیدم. بیشتر روز خواب بودم.صبح روز بعد
هم حالم زیاد خوب نبود. جمعه رفتم مراسم چهلم زن عموم ( روحش شاد)...
صبح طرفهای ساعت5 و نیم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و بعد یه کمی روی تختخواب
دراز کشیدم و نزدیکهای ساعت هفت بچه ها دا کردند که برم صبحانه بخورم و جاتون خالی
یکی از بچه ها حلیم گرفته بود و خوردیم و بعد نزدیکهای ساعت 8 صبح آماده شدم و
جلوی در دانشگاه شون ازش خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم و رفتم به سمت
ایستگاه های اتوبوس و از اونجا با اتوبوس رفتم اصفهان و بعد یه مقدار پیاده راه رفتم
و سر راه هم دوتا عروسک کوچولو خریدم و به یه دوستی هم زنگ زدم و بعد هم
سوار اتوبوس شدم و رفتم سر سی و سه پل پیاده شدم و بعد از اونجا اول رفتم
یه موزه صنایع دستی همون اول خیابون و بعد هم شروع کردم به گشتن و خرید
سوغاتی و بازار های اطراف همون خیابون ها و بعد دوباره از طرف هشت بهشت
رفتم به سمت نقش جهان و اینبار اول رفتم کاخ چهل ستون . ایندفعه خیلی بیشتر
از قبل بنا کاخ رو برای تعمیر بسته بودند . هوا خیلی خوب بود و از اون ور هم درختهای
محوطه کاخ خیلی منظره جالبی رو پدید آورده بود. یه کمی داخل کاخ گشتم و بعد هم
یه کمی روی یکی از این نیمکتهای داخل محوطه کاخ نسشتم و بعد رفتم داخل
چایخانه سنتی کنار محوطه کاخ و یه قوری کوچیک چای با پولکی خوردم. داخل
اونجا یه چند تا پیرمرد و مردهای میانسال که طرفدار تیم سپاهان بودند داشتند
درباره تیمشون بحث می کردند و یه بازیکن خارجی( احتمالا مکزیکی بود)
هم اونجا بود مثل اینکه از این دلال های فوتبال هم بودند علاوه بر طرفداری. درباره
قلعه نوعی و دروازبان و دفاع تیم حرف می زدند خلاصه یه 20 دقیقه ای یه کم بیشتر،
اونجا بودم و بعد از اونجا در امدم بیرون و یه کم دیگه توی محوطه کاخ و از خود
چهل ستون عکس گرفتم و چیزی که داخل تالار اصلی کاخ نظر آدم رو جذب میکرد
نقاشی های دیواری بزرگی بود که از مجلس بزم و پذیرایی از دوتا خان (شاه) ازبک
بود که از شاه عباس اول و دوم درخواست کمک کرده بودند و برای پس گرفتن
حکومتشون از شاه های صفوی کمک خواسته بودند و یه نقاشی بزرگ که
زمان قاجار کشیده شده بود برخلاف بقیه نقاشی ها . و درباره شکست
شاه اسماعیل اول از سلطان عثمانی بود و نشون می داد که لشکر ایران
در حال ترس و فرار و مردن هستش وقتی کسی نتونه کار بزرگی بکنه( شاه های
قاجار) فقط می تونه اینطوری می تونه پیش خودش فکر کنه که بزرگه اما در
واقعیت زبونی و پستی خودش رو داره نشون میده. این نقاشی فقط پستی
و کوچک بودن شاه های قاجار رو به یاد میاره نه شکست لشکری که با جان
و دل بدون داشتن اسلحه گرم و فقط با شمشیر جنگید و تلفات زیادی هم به
دشمن وارد کرد... بعد از اینجا به موزه هنرهای معاصر اصفهان که کنار کاخ
چهل ستون هست رفتم و یه نمایشگاه درباره باغهای ایرانی و یه نمایشگاه هم
درباره دفاع مقدس و یه نمایشگاه هم درباره ابر و باد بود . نمایشگاه اول بزرگترین
ایرادش این بود که سال گرفته شدن عکس ها و عکاسش رو کنار عکسها ننوشته
بودند و نمایشگاه دوم هم دردآور بود وقتی جوانهای رو میدیدی که احتمالا
بعضی هاشون شهید شده بودند اون هم به خاطر هوا و هوس بی خود و خود بزرگ بینی
یه آدم احمق و معلون که به کشور ما حمله کرد . خدا صدام حسین رو لعنت کنه...
نمایشگاه سوم جالب بود درباره ابر و باد بود اما واقعا با ابر و بادها معمولی خیلی فرق
داشت و بعضی هاش واقعا قشنگ بود و حیرت آور که چطوری تونسته این ابر و باد ها
رو درست بکنه . خانمی که به عنوان راهنما اونجا بود میگفت تکنیک و طرز کار و
رنگهای به کار رفته رو استاد ی که کشیده بود نگفته بود و یه راز بود!!.
یه توضیح درباره عکس بالا:
وقتی این عکس رو خواستم بگیریم دادم یه پسره که داخل مسجد امام میدان نقش جهان بود گرفت.
نور باعث شد که سرم مشخص نشه و کلی هم سر این قضییه با طرف خندیدم و شوخی کردیم...
یه چند تا دیگه عکس اصفهان . میدان نقش جهان و سی و سه پل