تبليغاتX
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک
جوجو: چند  سال پيش بود يه كاريكاتور ديدم  كه يه چند تا دزد روي ريل قطار  يه پوست موز گذاشته

بودند تا قطاري كه مي امد   رو ازش سرقت كنند  روز شنبه توي صف نانوايي از دوتا زنه كه

با صداي بلند  داشتند حرف ميزدند شنيدم سر چهار راه  ديروز صبح يه ماشين پرايد روي يه پوست موز

رفته  و چپ كردند و  بعد از چند بار معلق زدن  سرنشينهاي مردند  و پليس و آتش نشاني و

آمبولانس امده بوده و...  اما من هيچي  نديده بودم روز قبل و  حتا از مغازه دار سر كوچه مون كه تصادفي

اون اطراف ميشه وقتي   ميرم چيزي ازش بخرم  معمولا   ميگه  هم نگفتش و  بعدش هم از   حتا پسر

همسايه مون هم اصلا چيزي نگفتش در اين باره؟

من: خوب واقعا پوست موز ليز هستش و يه آدم بايد   اين پوست موز يا هر آشغال ديگه اي رو توي سطح

خيابون يا پياده رو نيندازه.

جوجو: كو   گوش   شنوا . حالا اين  كار خوبه كه  بعضي ها ميرند كنار خيابون و كنار ديوار يا يه ساختمان

خرابه  كار مشمئز كننده و بي تربيتي   يا خودشون يا بچه كوچيكشون مي كنه  يه ماه  پيش بود

كه يكي  شب  قشنگ پاييزي م رو   با اين كارش خراب كرد  طرف  خجالت نكشيده بود داشت    ايستاده

بود روي به ديوار   بدتر  از دور صداي آب شنيدم گفتم حتما اين ساختمان كناري باز مثل

هميشه شير آبش رو درست نبسته  يه كم رفتم جلوتر يارو رو ديدم اخه همش ۲۰۰متر اون طرفتر

داخل پارك يه سرويس بهداشتي هستش  كه هميشه تميزش مي كنند. اون وقت طرف اونجا 

من:  اينها  همه از سر بي تربيت بودند و نبود  يه برنامه همگاني آموزش  رفتار و آداب درست زندگي

شهر نشيني  هستش.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:57  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

همه چیز مثل رویا می مونه که به کابوس تلخ تبدیل میشه  از چند

لحظه بعد از شروع رویا همه چیز یه کابوس وحشتناک میشه درست

مثل  هر صبح که از خواب پا میشم و روز اولش خوبه اما سریع این روز

به یه روز  تلخ و پر از تنهایی تبدیل میشه. هر روز تکرار دیروز  و هر روز

باز تکرار همون درد های دیروز بی هیچ امید بهبودی... هر شب ساعتها

طول میکشه که بخوام و تا ساعت ۱- ۲ و گاهی وقتها ۳ نصفه شب

خوابم نمی بره  همش تنهایی... توی خواب تا به حال یه رویای زیبا هم

ندیدم   همش کابوس و ترس و تنهایی و وحشت از اطراف. می خواهم

از این زندگی فرار کنم اما نمی تونم  انگار یه زجیره کلفت و سنگین

نامرئی من رو به این زندگی وصل کرده. هر روز بدتر از دیروز. البته دیگه

عادی شده و گلایه زیادی  ندارم . تنهایی در  وجود و زندگی من دیگه

 یه آشنای قدیمی شده . فکر کردم می تونم  یه راه فرار هست اما

نه باید واقع بین باشم و درست فکر کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 این نوشته رو سال پیش همین وبلاگ نوشتم...

من:  الان داشتم از پارک کنار خونه مون رد میشدم   دم ورودی پارک   یه پسر و دختر رو

دیدم که روبروی هم  ایستادن . داشتم از کنارشون رد میشدم  و  توجه ای هم به اونها نداشتم

که یهو صدای پسره رو شنیدم که داشت با صدای بلند به دختره می گفت: تو لیاقتت همینه و

تو ارزش نداری.  نگاه هم رو به سمت اون برگردونم و  خیلی نزدیک به هم و صورت به

صورت  ایستاده بودند ، یهو دیدم که پسره  باز گفت: تو لیاقتت همینه و تف کرد روی

صورت دختره واقعا تف کرد  و من با چشم های خودم دیدم یه لحظه پیش خودم  فکر

کردم دختره از خودش حداقل به خاطر اون تفی که انداخت روی صورتش واکنشی نشون میده

اما دختره ایستاده بود ساکت و باز پسره  بهش می گفت لیاقته . من از کنارشون رد شدم و

رفتم و   یه دقیقه بعد که هم که برگشتم  دیدم هنوز  جفتشون اونجا ایستاده بودند...

جوجو: من اگه یکی بهم اینجوری برخورد بکنه حتا اگه کار اشتباهی هم کرده باشم  صد در

صد  جوابش رو میدم . واقعا که  روی صورت ادم تف کنند و تو  همین جوری وایستی  هیچ

کاری نکنی

من: واقعا، که واقعا که

.....

جوجو:  هفته اینده یاد آور اتفاق مهم   هستش...

نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:48 

توسط حمیدرضا به کمک جوجو 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من مرغ آتشم
 می سوزم از شراره این عشق سرکشم
 چون سوخت پیکرم
 چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
 آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را
 آغاز می کنم
پر باز می کنم
 پرواز می کنم

حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:3  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

چهارشنبه مریض  شدم .  تهوع و سر درد .  دکتر رفتم  سرم وصل کردم و اما باز فشارم  هنوز ۱۰ بود و

حالم خوب نبود  دکتر باز یه آمپول برام نوشت و زدم   خواب آور بودن یکی از عوارضش بودتا بعد از ظهر

خوابیدم و   بعد بیدار شدم و یه چند ساعت بعد دوباره خوابیدم. بیشتر روز خواب بودم.صبح روز  بعد

هم حالم زیاد خوب نبود. جمعه رفتم مراسم چهلم  زن عموم ( روحش شاد)...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:27  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 

کاخ چهل ستون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:19  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

صبح طرفهای ساعت5 و نیم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و بعد یه کمی روی تختخواب

دراز کشیدم و نزدیکهای ساعت هفت بچه ها دا کردند که برم صبحانه بخورم و جاتون خالی

 یکی از بچه ها حلیم گرفته بود و خوردیم و بعد نزدیکهای ساعت 8 صبح آماده شدم و

جلوی در دانشگاه شون ازش خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم و رفتم به سمت

 ایستگاه های اتوبوس و از اونجا با اتوبوس رفتم اصفهان و بعد یه مقدار پیاده راه رفتم

 و سر راه هم دوتا عروسک کوچولو خریدم و به یه دوستی هم زنگ زدم و بعد هم

سوار اتوبوس شدم و رفتم سر سی و سه پل پیاده شدم و بعد از اونجا اول رفتم

 یه موزه صنایع دستی همون اول خیابون و بعد هم شروع کردم به گشتن و خرید

 سوغاتی و بازار های اطراف همون خیابون ها و بعد دوباره از طرف هشت بهشت

 رفتم به سمت نقش جهان و اینبار اول رفتم کاخ چهل ستون . ایندفعه خیلی بیشتر

از قبل بنا کاخ رو برای تعمیر بسته بودند . هوا خیلی خوب بود و از اون ور هم درختهای

محوطه کاخ خیلی منظره جالبی رو پدید آورده بود. یه کمی داخل کاخ گشتم و بعد هم

 یه کمی روی یکی از این نیمکتهای داخل محوطه کاخ نسشتم و بعد رفتم داخل

 چایخانه سنتی کنار محوطه کاخ و یه قوری کوچیک چای با پولکی خوردم. داخل

 اونجا یه چند تا پیرمرد و مردهای میانسال که طرفدار تیم سپاهان بودند داشتند

درباره تیمشون بحث می کردند و یه بازیکن خارجی( احتمالا مکزیکی  بود)

هم اونجا بود مثل اینکه از این دلال های فوتبال هم بودند علاوه بر طرفداری. درباره

قلعه نوعی و دروازبان و دفاع تیم حرف می زدند خلاصه یه 20 دقیقه ای یه کم بیشتر،

 اونجا بودم و بعد از اونجا در امدم بیرون و یه کم دیگه توی محوطه کاخ و از خود

چهل ستون عکس گرفتم و چیزی که داخل تالار اصلی کاخ نظر آدم رو جذب میکرد

نقاشی های دیواری بزرگی بود که از مجلس بزم و پذیرایی از دوتا خان (شاه) ازبک

 بود که از شاه عباس اول و دوم درخواست کمک کرده بودند و برای پس گرفتن

 حکومتشون از شاه های صفوی کمک خواسته بودند و یه نقاشی بزرگ که

زمان قاجار کشیده شده بود برخلاف بقیه نقاشی ها . و درباره شکست

شاه اسماعیل اول از سلطان عثمانی بود و نشون می داد که لشکر ایران

در حال ترس و فرار و مردن هستش وقتی کسی نتونه کار بزرگی بکنه( شاه های

 قاجار) فقط می تونه اینطوری می تونه پیش خودش فکر کنه که بزرگه اما در

 واقعیت زبونی و پستی خودش رو داره نشون میده. این نقاشی فقط پستی

 و کوچک بودن شاه های قاجار رو به یاد میاره نه شکست لشکری که با جان

 و دل بدون داشتن اسلحه گرم و فقط با شمشیر جنگید و تلفات زیادی هم به

دشمن وارد کرد... بعد از اینجا به موزه هنرهای معاصر اصفهان که کنار کاخ

چهل ستون هست رفتم و یه نمایشگاه درباره باغهای ایرانی و یه نمایشگاه هم

درباره دفاع مقدس و یه نمایشگاه هم درباره ابر و باد بود . نمایشگاه اول بزرگترین

 ایرادش این بود که سال گرفته شدن عکس ها و عکاسش رو کنار عکسها ننوشته

بودند و نمایشگاه دوم هم دردآور بود وقتی جوانهای رو میدیدی که احتمالا

بعضی هاشون شهید شده بودند اون هم به خاطر هوا و هوس بی خود و خود بزرگ بینی

یه آدم احمق و معلون که به کشور ما حمله کرد . خدا صدام حسین رو لعنت کنه...

نمایشگاه سوم جالب بود درباره ابر و باد بود اما واقعا با ابر و بادها معمولی خیلی فرق

 داشت و بعضی هاش واقعا قشنگ بود و حیرت آور که چطوری تونسته این ابر و باد ها

 رو درست بکنه . خانمی که به عنوان راهنما اونجا بود میگفت تکنیک و طرز کار و

 رنگهای به کار رفته رو استاد ی که کشیده بود نگفته بود و یه راز بود!!.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 

یه توضیح درباره عکس بالا:

وقتی این عکس رو خواستم بگیریم دادم یه پسره که داخل مسجد امام  میدان نقش جهان بود گرفت.

نور   باعث شد که سرم مشخص نشه و کلی هم سر این قضییه با طرف خندیدم و شوخی کردیم...

یه چند تا دیگه عکس اصفهان . میدان نقش جهان    و   سی و سه پل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  |