تبليغاتX
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک

من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک

فقط افشاگری خاطره ها که به یادمون مونده تا به حال و فراموش نشده...

من: وقتی بچه بودیم عشقمون  این بود که همش بازی کنیم . یادش بخیر !!!نمی دونم گردو بازی

و بادام بازی و تیله بازی  کردید یا که نه؟  هر کدومش  برای خودش عالمی  داشتش. برد و باختش

چقدر شیرین و تلخ بودش. یادش بخیر اون وقتها می رفتیم باغ پدر بزرگم و  کلی بادام می چیدیم

 می امدیم خونه عموم اینا و با پسرعمو هام  شروع به بازی می کردیم از بادام بازی شروع میشد و

بعدش می رفتیم سراغ  والیبال و فوتبال بازی کردن و اخرش هم نقشه ریختن برای اینکه یکی رو 

سر به سرش بذاریم. یادمه یه بار بعد از بازی کردن  رفتیم یه چند تا  مارمولک گرفتیم و انداختیم توی

یه کیسه پلاستیکی  کوچیک و با یه نخ سر کیسه رو بستیم و اوردیم خونه و  دخترها رو با مارمولک ها

کلی ترسونیدم و کلی هم بهش خندیدم. یه بار هم یه آزمایش علمی انجام دادیم ثابت کردیم

میشه که یه مگس رو  با نور  ذره بین    میشه یه مگس رو سوزندش برای این کار یه مگس رو

گرفتیم و بهش یه سوزن زدیم  و  زیر ذره بین نگهش داشتیم و بعد دیدیم که زیر ذره بین سوختش

جوجو: عجب  به شما جایزه نوبل به خاطر این کار   ندادن این کار شما از قضییه نسبیت انیشتن و

قوانین  نیوتن و فیثاغورث هم  بالاتر بودش

من: مسخره می کنی

جوجو: جمع کن برو بابا ها!!! آزمایش علمی واقعا  که

من:

پیشی( من برگشتم): عصبانی از دست این جوجو نشو . همین که دیروز  مجوز پروازش رو ازش

گرفتی بسه براش. اون بیچاره فعلا  باید همش با خط  یازده   رفت و امد کنه

من:

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:13  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

جوجو: یافتم

من: چی چی رو یافتی؟

جوجو: اورکا ! اروکا

من:

جوجو: دلیل بیماری تو  رو یافتم

من: خوب دلیلش چیه؟

جوجو: پیشی

من: پیشی اون بیچاره که چند وقتیه نیستش

جوجو: خوب دلیل مریضی تو همینه

من: هان ؟

جوجو:  اگه اون بود   بقیه املت رو می خوردش  و دیگه  چیزی باقی نمی موندش تا تو بخوری

من: اون بقیه املت رو می خورد  این یعنی چی؟

جوجو: خوب اره بقیه املت رو می خورد

من: جوجو من تو رو می کشم  پس اون حرفهای که درباره تو می زدند  راست بودش

جوجو: نه بابا  کدام حرفها رو میگی

من: همین که از پیشی  تو کار  می کشی  و  سهم غذاش رو می خوری ؟

جوجو: من ؟ نه !! من که گوشت  نمی خورم!!

من:  پس  بگو  چرا  اون پیشی  پیداش نمیشه  از بس گشنگی  بهش دادی و بیگاری ازش کشیدی

فرار کرده

جوجو: این همه شایعه هستند

من: الان بهت شایعه رو نشون میدم .  دیروز کی بود داشت  سهم  غذای پیشی رو از یخچال

بر می داشت هان؟

( در این لحظه جوجو  پرید و  فرار کرد. من هم باید برم دنبالش که حقش رو بذارم  زیر بالهاش)

.....

سالروز میلاد آخرین  امام  و پیشوای  حق جویان و عدالت طلبان  دنیا  رو به تمام  دوستداران  حق و

عدالت  تبریک  میگم.

 سلام بر  مهدی موعود (عج)  در  زمانی که به دنیا امدند و زمانی که  در غیبت  هستند و زمانی که

قیام شان را آغاز خواهند کرد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: روز  جمعه   غذا املت  خوردم و بعد از  یه ساعت  وقتی رفتم  آشپزخونه  دوباره دیدم که  یه مقداری

هنوز توی ماهی تابه روی گاز مونده.  یهو  دلم خواست  و دوباره  یه کمی ازش خوردم.   بعد از ظهر

یه کم احساس کردم سر درد  دارم و  بعد هم یواش یواش  حالت تهوع بهم دست داد و  بدنم داغ شده

بود اول فکر کردم  سریع رفع میشه  اما وقتی دیدم   خوب شدنی نیستم مثل اینکه مسموم شدم

 ساعت ۱۱ شب  درمانگاه شبانه روزی رفتم و دکتر برهم یه سرم و چندتا آمپول  و قرص دادش. همونجا

سرم وآمپول ها رو که داخل  سرم زدش  رو  زدم  و برگشتم خونه و  بعد از نزدیک یه ساعتی خوابیدم

و صبح  بلند شدم دیدم که سرم باز درد میاد  رفتم  قرصهای که دکتر داده بود رو خوردم ساعت ۲ بعد از

ظهر بودش که یهو شروع کردم  به سکسکه کردن. هر چقدر آب خوردم  این سکسکه کردن  قطع  نمیشد

نفسم رو حبس کردم و   نعنا خوردم و یه نیم ساعتی قطع  شد اما دوباره شروع شدش دوباره آب خوردم

و باز همون کارها باز قطع نشدش   این دفعه شکر هم یکی گفت که  سکسکه رو قطع می کنه  خوردم

 یه  یه ساعتی قطع شد و دوباره  شروع شدش  خلاصه تا شب اندازه یه  هفته آب خوردم  . زنگ زدیم

۱۱۵  بپرسیم  باید  چیکار بکنیم اونها گفتند احتمالا  حساسیت  به قرص که خوردم داشتم  و  به خاطر

همونه .( راستی توی این موارد می تونید  سوالاتت پزشکی و اینجور چیزها رو هم از ۱۱۵ بپرسید 

و اونها هم جواب بهتون میدند)خلاصه شب  هم با هزار بدبختی همش یه ساعت  تونستم بخوابم

و تا نزدیکهای صبح همش در حال سکسکه کردن  بودم  و   انگار داشتم می مردم  واقعا وحشتناک بودش

 اصلا فکر نمی کردم که  این سکسکه  کردنها بند بیاد و راحت بشم.  صبح هم که پا شدم  گردن و

کتفهام  بدجوری  درد می  امد و   از درد   زیاد داشتم می مردم . یه نیم ساعتی  زیر دوش آب گرم بدنم

رو ماساژ دادم تا یه کمی  دردش کمتر شد و بعد از اون هم تا فرداش  قفسه سینه و گلوم  بدجوری درد

می امد  از بس که سکسکه کرده بودم....

جوجو: گفتم كه  هيچكي بيادت نمياره ديدي يه هفته نبودي هيچكي  اصلا  نگران نشده كه چرا

نيستي..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:0  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: من از یه  کار وقت صبحانه خوردن  نفرت دارم و حالم  از دیدنش بهم می خوره اون هم اینکه

یکی برداره نونش  یا بیسکویتش  رو بزنه  توی چای و بعد بخوره  انقدر حالم بهم  می خوره از این کار

واقعا از این چندش آور تر چیزی نیستش واقعا    بی ادبانه و چندش آورتر از این نیستش که اینکار

رو  توی جمع  انجام بدی  من اگه یکی پیشم اینکار رو انجام بده   اگه آشنا نزدیک باشه  سریع بهش

میگم که این کار  چندش آور  رو دیگه انجام نده   و اگه آشنا نباشه  و  سعی می کنم   سریع پاشم

و به طرف اون نگاه هم نکنم.  وقتی سر کار می رفتم  توی اونجا یکی بود که همیشه اینکار رو انجام

می داد  من از بس که بهش گفتم دیگه اینکار  چندش آور رو پیش من انجام نمی داد یکی هم بودش

که اونقدر سیبیلهاش  اونقدر  بلند بود که  لبهاش رو پوشنده بود و  هر وقت    چای می خورد سیبیلهاش

داخل استکان چای می رفت  هر چقدر همه بهش گفتیم تا آخر هم این سیبیلهاش رو نزد که نزد 

جوجو:  راستی یکی رو می شناسم که هر  وقت از کلاس آزمایشگاه فیزیک ۱  اول دبیرستان با

پسرعموش برمی گشت  پیاده مسیر برگشت رو می رفتند   و همیشه دم یه مغازه یه چند دقیقه ای

می ایستادن و  به سیبیلهای   مغازه داره می خندیدند

من: خوب تو هم بودی  تو هم می خندیدی  اخه طرف یه سیبیل های بزرگی داشت که نگو  تا

نزدیکی های چانه اش می رسید و از اون ور چون صورتش تپل بود   خیلی هم  بزرگ بودش  و بزرگتر از

اون سیبیل  توی عمرم از نزدیک تا به حال ندیدم تازه اش هم کلی هم خنده دار بودش

جوجو: واقعا که

من: یادش بخیر اون وقتها چقدر شاد بودیم سر هر چیزی  می خندیدم و کلی شوخی می کردیم .  فقط

کافی بود به یه چیزی گیر بدیم یا یه چیزی ببینیم  چقدر سرش   می خندیدم ... یادش بخیر   بعد از

همون  آزمایشگاه  وقت برگشتن   چقدر  سر و صدا  توی خیابونها راه می انداختیم  و  چقدر شعر های

چرت و پرت رو  با صدای بلند می خوندیم و می خندیدم ... اما الان...

جوجو: اگه بمیری  الان  دیگه سال بعد اصلا  حتا آشناهات   اسمت رو به یاد نمی ارند چی بوده  تا چه

برسه به اینکه اصلا  یه لحظه فکر بکنند تو هم وجود داشتی...

من:

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:32  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: قبلا گفته بودم  اونجايي كه چند سال پيش كار مي كردم يه سگ نگهبان داشتش ها، اون سگه

رو   با چاقو كشتند... حيووني  واقعا جالب بودش . يادش بخير يه روز   مدير شركتم براي  اون يه مقدار

آشغال گوشت اورده بود و  گذشته بود روي حفاظي كه روي كنتور برق  گذاشته بوديم.  اين سگه هم

مطابق معمول روزها با زنجير  بسته شده بود و از اون  ور يه كلاغ هم امده بود نشسته بود كنار  اون

آشغال گوشتها و  كيسه نايلون گوشتها رو پاره كرده بود و شروع به خوردن  كرده بود. اين سگه هم مدائم

پارس مي كرد  و مسي خواست زنجير ش رو پاره كنه و بره اون كلاغه رو بپرونه . از اون ور كلاغه هم چون

فهميده بود نمي تونه سگه كاري بكنه با خيال راحت  نشسته بود اونجا داشت  مي خورد.  خلاصه

بعد از چند بار پروندن كلاغه و باز برگشتنش و باز دوباره همون داستان قبلي ،  كيسه  آشغال گوشت

ها رو  از اونجا برداشتيم. تلاشي كه  سگه مي كرد  خيلي جالب و خنده دار بودش... يادش بخير

هر وقت من رو مي ديد  دم تكون ميداد و اصلا پارس نمي كرد.(براي افراد غريبه تا رفتنش  پارس مي

كرد) واقعا راست ميگند كه سگ حيوان باوفايي هستش. من دو سال پيش هم دوباره رفتم اونجا يه مدت 

كار كردم  اولين روزي كه  رفتم اونجا بعد از ۳ سال كه نرفته بودم   همين كه داخل رفتم ديدم   داره برام

دم تكون ميده   و پارس هم نمي كنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:17  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: هر ادمی بالاخره یه روز به دنیا می اد و یه روز هم میمیره و بعدش هم  دیگه تموم...

جوجو: هنوز آثار  تنهایی و افسردگی و ایضا دیوانگی  در تمام حرفهاش موج می زنه

من:   به قول استاد تاریخمون: خوب یا بد  اینطور بوده.  حالا زندگی من هم خوب یا بد اینطوری بوده

که یه  جوجو  بیاد و بگه که دیوونه شدی و افسردگی حاد داری

جوجو: دیدید من  نگفتم افسردگی حاد  ، گفتم افسردگی!!!

من: فرقش چیه!!؟؟ جفتش  سه تاس!!

جوجو: جفتش  دو تاس نه سه تا!!

من: فرقی نداره    اصلا  برای تو مهم هستش  که دوتا باشه یا سه تا ؟ هان ؟

جوجو:

من: می دونی قضییه  تو مثل  همون  همکلاسهای من هستش که  با صدای بلند  وقتی می گفتم

مهندس توی جمع بر می گشتند و می گفتند چیه؟! من بر می گشتم  می گفتم که مگه تو مهندسی

که بر می گرددی  می دونم الان هم بر می گرددی میگی این چه ربطی به این قضییه داشتش؟

جوجو:  نه نمی گم

...

پیشی: به یه نفر ادم  خوب و مهربون که بتونه  من رو از تنهایی در بیاره و  توی وبلاگش شریک بکنه

فوری نیازمندم اصلا شما توجه کردید که دیگه  توی این وبلاگ فقط من و جوجو   همش هستند

و پیشی جوون   رو به بیرون شوت کردن  و تموم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:51  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: یه میخه می افته توی اب زنگ میزنه   دیگه  بدرد هیچ کاری نمی خوره( چیه می خواستید گم

زنگ میزنه  در و براش باز می کنند عمرا !! کور خوندید!!)

جوجو: اینها همش از عوارض تنهایی و بی حوصلگی و   بروز علائم اولیه دیوانگی هستش

من:  این حرفها رو درباره من میگی

جوجو:من با تو نبودم  کارت  رو انجام بده.  ( با صدای خیلی  کم : می بینید  این در مرحله انکار هستش

به قول شاعر تا ابد در انکار بماند)

من: چند سال پیش یه شب   توی خونه یکی از آشناها مهمون بودیم و شب هم همونجا موندیم

طرفهای ساعت ۱۱ شب بودش که چای اوردن که بخوریم  دیدم  توی چای پسرشون که اون وقتها

۱۲-۱۳ سالش بودش، یه کم آب سرد ریختند تا چایش  بخوره  پرسیدم چرا  آب سرد می ریزید؟

گفتند  از بچگی عادت داره که چای سرد بخوره . بعدا  از یکی شنیدم که برای اینکه بچه ها   شب

باران توی رختخوابشون نباره  بهشون چای داغ  نمی دن که بخورند این طفلکی هم  اینجور چای

خوردن عادتش شده بود البته روزها  چای رو بدون ریختن آب سرد می خورد و فقط شبها اینجوری

برای اینکه ابرهای  بدجنس  یهو نیاند  همین طوری  توی جاش بارون  ببارند ،چای سرد می خورد

واقعا نمیدونم چه اصراری داشتند که حتما به بچه شون یه لیوان چای هر شب  بدند تا  مجبور بشند

چای سرد به خورد  بچه شون بدند

جوجو: حتما بچه  شون هی گریه می کرده و می گفته من چای مخوام  من چاچای می خواهم

طفلکی ها مجبور بودند بهش چای بدن بخوره( با صدای خیلی کم : می بینید  که  چی ها داره

تعریف می کنه همش عوارض همون بیماری روحی و تنهایی هستش)

من: جوجو هیچ می دونستی من معرف به این هستم که صداهای خیلی یواش و کم رو هم به خوبی

اگه بخواهم  می شنوم  در ضمن  یادته جوجو یه دوستی گفته بود ما روزهای تعطیل  دوست داریم

وقتی رفتیم بیرون جوجه کباب بخوریم من از همین جا  بهش  اعلام می کنم که می تونه بدون

پرداخت  حتا یک ریال   بیاد تو رو ببره و به عنوان جوجه کباب  ازش استفاده بکنه

جوجو:

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:36  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

خسرو شکیبایی هم به ابدیت پیوست.  یادش بخیر بازیگر خوبی بود...وقتی  خبر درگذشتش رو

بصورت زیر نویس توی تلویزیون خوندم   ناراحت شدم و یاد بازیهاش  توی فیلم ها و سریالها افتادم.

یاد  سریال  روز روزگاری افتادم  واقعا  سریال قشنگی بود و بازی خسرو شکیبایی هم خیلی خوب بود.

یاد سریال کاکتوس افتادم    یادش بخیر  چقدر از این نقشی که توی اون سریال داشت خوشم می امد

و هر هفته منتظر بودم که یه قسمت دیگه   از اون سریال رو ببینیم.  آقای دکتر رند و زرنگی که  نقشش

رو بازی می کرد...   یاد عاطفه عاطفه گفتنهاش توی  سریال خانه سبز ... یاد فیلم هامون  و  پری

و سارا و ...    

مهمترین چیز ی که بعد از ما می مونه فقط یاد و خاطره ای هستش  که از ما ، در ذهن افراد دیگه

به یادگار می مونه.   چقدر خوبه که این  یاد و خاطره  سبز و خوب و قشنگ در ذهن افراد باقی بمونه

 درست مثل خسرو شکیبایی  که یاد و ذهن من  همیشه  سبز و  پایدار هست...

بسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ .الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ .مَـالِكِ يَوْمِ الدِّينِ .إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ .اهدِنَــــا

الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ .صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ.

بسم الله الرحمن الرحيم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ .اللَّهُ الصَّمَدُ .لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ .وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ.

روحش شاد و قرین رحمت الهی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:25  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

منم عاشق مرا غم ساگاز است

تو معشوقی تو را با غم چه کار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:27  توسط حمیدرضا به کمک جوجو 

من: داستان اون مرده و اون هیزم شکن رو  احتمالا توی  کتاب فارسی دبستان  خوندید! که آخرش به

به این میرسه که کار اون هیزم شکن  پوچ و بی معنی هستش؟ اون  درس رو می شه گفت سر آغاز

شروع پوچی گرایی در بچه ها هستش چون اون مرده چون خیلی تنبل بوده فقط در پی این بوده

که مردم رو سر کار بذاره و باعث بشه مردم به پوچ بودن کار ایمان بیارند حالا حکایت اوشو  هم  یه چیزی

توی همین مایه هستش( رجوع شود به وبلاگ نارسیسا درباره آزادی) واقعا ما آزاد هستیم یا که نه؟

اصلا معنی آزادی یعنی چی؟ اصلا کشور  که درش آزادی وجود داشته باشه وجود داره یا که نه؟ یا اصلا

اول تعریف آزاد نبودن چی هستش؟ یا اصلا آزادی مطلق چی هستش و وجود  داره یا که نه؟ یا اینکه

آزادی محدود چی هستش و حدود آزادی  فردی یا جمعی  چی هستش؟  ... ما می تونیم تا ماهها و

سالها بحث بکنیم که اینها  چی هستند و تعریف  یا اینکه نمونه شون  چی هستش  و هزاران مورد

مثال بزنیم و  مثال نقض بیاریم و کلی  فلسفه بافی بکنیم  و از این جور کارها( البته اگه حال و حوصله

این کار رو داشته باشیم) ...آزادی یعنی اینکه تا وقتی که به ادم دیگه  ظلم نکردی آزاد هستی

هر کاری بکنی. کشور آزاد هم وجود نداره   چون توی فرانسه و ایران و آمریکا و افغانستان و چین و کلا

همه جای دنیا هیچ کشور یا شهر آزادی وجود نداره. یا از لحاظ سیاسی یا  اجتماعی و بقیه چیزها

ادم توی هیچ جای دنیا آزاد نیست  حتا در فرانسه هم آزاد نیستی حرفت رو بزنی ( البته می تونیم

در این باره هم بحث بکنیم )

جوجو: این نظر شخصی ایشان هستش و به من و تو و دیگران ربطی نداره که قبول بکنند

در ضمن ما مسافرت برو نیستیم مگه ما از این جور شانسها داریم واقعا از شما بعید بودش که عجولانه

قضاوت بکنید( اما خودمونیم ها کاش قضاوتتون  درست بودش)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:55  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: یادم باشه که بیاد بیارم که که یادت باشه من هم وجود دارم و هنوز دارم نفس می کشم...

جوجو: به فکر یه مسافرت هستم  

من: به سلامتی کجا میری؟ و چه وقت میری؟

جوجو: می خواهم اول برم اصفهان و بعد برم شیراز و بعد برم بوشهر و بعد برم  بندر عباس و بعد برم

بندر خمیر و بعدش برم اخرین نقطه مرزی ایران  توی دریای عمان و بعد از اون بگیریم برم نیشابور  و

سر مزار خیام و بعد برم مشهد و بعدش برم سرخس و بعد از اون برم تبریز و بعدش برم  کنار رود ارس

و بعد از اون برگرددم توی خونه همه اینها هم     دو ماهه می خواهم برم و برگرددم.

من: من هم می تونم بیام؟

جوجو: من تا  رفیق نیمه راه نیستم که تنهایی برم سفر   تو هم بیا

من:

...

جوجو: سالگرد ازدواج  دوتا  پرنده  عاشق ( گنجشگ ها عکس پایینی منظورم نیستها) رو بهشون

تبریک میگم  امیدوارم که سالیان سال در  سلامت و خوشبختی و  شادی  و عشق در کنار هم زندگی

بکنند. تبریک مامانی عاشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:20  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من:  با اینکه اتفاق بدی برای خودم  افتادش اما  وقتی    تصمیم یه دوست خیلی عزیزم رو شنیدم

که من مدتها بود  فکر می کردم که چطوری مجبور کنم   حاضر بشه این تصمیم رو  بگیره، وقتی خودش

 بهم گفت که چه تصمیمی گرفتم  واقعا براش خوشحال شدم و  اون اتفاق برام  تلخیش  کم رنگتر شدش

. حالا هم  دیگه  زیاد ناراحت نیستم و تا حدودی  هم خوشحال هستم.

جوجو:

من: من دارم کتاب  هزار و یک شب رو می خونم  کتابی هستش بس جالب و قشنگ   و پر از عشقولانه

و پر از دیو و جن و  دلبر( درباره دیو و دلبر گفتم یادم افتاد چند روز پیش نشستم دوباره دیو و دلبر رو

با خواهرزاده ام نگاه کردم  اون هم داستان جالبی هستش . راستی شما دوست داشتید جای دیو بودید

یا دلبر؟ البته اگه پاسختون  اون شعمدان سخنگو هستش  که   بهتره جواب ندید) خلاصه این

کتاب  جالبه و فقط موندم  اون ملک جهان چطوری متوجه به دنیا امدن سه تا بچه هاش نشد تا شب

هزار و یکم

جوجو: وارد جزئیات نشو

من: باشه. خوب در هر حال  این داستانها  رو بخونید و از خودنش لذت ببرید

جوجو: خوب تو  نگفتی  دیو   یا دلبر؟ البته به نظرم   تو همون دیو هستی از قیافه و هیکل و شکلت

می خوره که مستعد هستی که دیو باشی

من: من دیو باشه اما تو چی تو که  قیافه ات می خوره  یکی از فنجونها  باشی  البته نه اون فنجون

کوچولو ها  نه یه دونه از  اون نقش فرعی ها که حتا یه کلمه هم حرف نمی زند

جوجو: برو بابا  . برو تو  واقعا  به درد همون دیو می خوره  نه چیز دیگه

من: دیو بودن هم همچین بد نیستها آخرش به دلبر  می رسی و  و زندگی راحتی می گذرونی و در

ضمن قیافه ات هم عوض میشه و خوب میشه

جوجو: من نمی ذارم به اونجا داستان برسه سی دی رو خط می اندازم اخرش رو تا  همون دیو بمونی

من: همین که دلبر از ما خوشش بیاد بسه و  در ضمن من  الان می دونم با تو چی کار بکنم  پس تویی

که  روی سی دی ها خط میکشی

جوجو: نه  . من اینکار رو نمی کنم. (من : وایستا در نرو)  کار من  نیستششششششششش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:5  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من:  اولین سالهایی که امده بودیم  خونه  قبلیمون   توی حیاط  پشت خونه مون که یه صد متر ی

ازش دوتا باغچه   بود که از وسط با موزاییک  از هم جدا شده بود. مادرم   یه بار اونجا  برداشت

تخم آفتابگردان  کاشت و یه مقداری هم کدو. یادش بخیر نزدیک ۵۰ -۶۰ تا آفتابگردان   در امده بودند

و همین جوری  سر کشیده  بودند به آسمان و یه منظره قشنگی رو مخصوصا با اون گلهای زرد رنگشون

درست کرده بودند. اونقدر  قد کشیده بودند که از قدشون از دیوار خونه مون هم بالاتر رفته بود. یه

چندتایشون هم سرشون  به سمت دیوار  انتهای حیاط خم شده بود. اون وقتها پشت خونه ما یه زمین

خالی  بزرگ بودش   . یادمه  وقتی آفتابگردانها  رسیده بودند و تخمه بزرگ شده بود  چند تا از بچه ها که

از مدرسه  خودم هم می رفتم اونجا، ازاد شده بودند  امده بودند سر دیوار  ما  از همون زمین خالی و

چند تا از اون آفتابگردونهای ما رو کنده بودند و با خودشون برده بودند. یادش  بخیر چقدر توی اون باغچه

ها بازی میکردم و  چقدر شاد بودم  اون سالها... بعد از چند سال  ما اونجا یه درخت آنگور کاشتیم و  اون

زمین خالی پشت خونه مون شد یه مدرسه دخترانه  بزرگ که همیشه خدا فقط صدای  جشن و دست

زدن و  تولد گرفتن  برای این معلم و این دوست و اون دوست می گذشت.( واقعا نمیدونم اونها درس

می خونند  توی اون دبیرستان  یا اینکه  امدن  توی یه مهد کودک  بزرگ و فقط به فکر  بازی و جشن تولد

هستند). سالهای بعد  دیگه من کمتر به اون قسمت می رفتم و اون باغچه هم  دیگه فقط پر شده

بود از درختها و گلهای  رز  سرخ و سفید و صورتی رنگ با یه دونه  گل خرزهره بزرگ که گلهای سفید

خیلی قشنگی میداد... امسال   توی خونه جدیمون  توی  باغچه اش یه دونه  گل آفتابگردان در امده

   قدش از دیوار خونه مون هم بلندتر شده و  باز من رو به یاد اون روزها که غمش کمتر و  مشکلاتش

آسونتر از الان  بودش برده...دلم بدجوری گرفته  می خواهم برم  اما پای رفتن  دیگه ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:11  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: اصلا حال و حوصله ی درست و حسابی  ندارم. حالم بدجوری گرفته هستش. پنجشنبه   کتابخانه

رفتم و کتاب جین ایر رو گرفتم. چند باری تا به حال خوندمش . کتاب جالبی هستش. یه کتاب  سر راست

و درست و   قشنگ. قبلا کتابش رو داشتیم اما نمیدونم چطوری گم شد یا اینکه کی برش داشت و برد.

...یادش بخیر وقتی ۱۳-۱۴ساله بودم کل کتابهای خونه رو  یه بار مرور کرده بودم از کتابهای رمان  تا

کتابهای فلسفی و مذهبی  رو خونده  بودم . تازه  هر وقت خونه عمو هام می رفتم  کتابهای  اونها رو

هم بر میداشتم میخوندم. یه جورایی خوره کتاب شده بودم .  روزهای تابستون می رفتم ته حیاط مون

و پشت درختها  اونجا که هم سایه بود و هم دید نداشت  می نشستم کتاب می خوندم . بعضی از

کتابها رو  برام ممنوع هم کرده بودند خوندنشو   رو اونجا یواشکی  میخوندم. یادش بخیر چه ترسی

وقت خوندن کتاب نانا   (نویسنده اش امیل زولا  هستش) داشتم که یهو نبینیند که دارم این کتاب رو

می خونم یا سر کتاب پر (ماتسن)، یادش بخیر.  چقدر تحت تاثیر کتابهای شریعتی     و کتابهای

شهید دستغیب  قرار  گرفتم.  یه زمانی فکر و ذکر من شده بود همین که یا کتابی بخرم  یا اینکه

کتابهایی رو که داشتم برای بار چندم بخونم .  کتاب جهان بینی و ایدئولوژی   دکتر شریعتی رو

و تاثیرش رو روی خودم یادم هستش( بگذریم که واقعا کتاب سختی بود خوندنش و بیشتر وقتها سر

خوندنش خسته میشدم)و یا کتابهای  معاد شهید دسغیب و یا بعضی از رمانها و کتابهای تاریخی

مثل کتاب  مردی که میخندد و   آخرین روز   یک محکوم ( هر دوتاش  از ویکتور هوگو) یا کتاب

 داستان دوشهر (چارلز دیکنز) و زندگی بیسمارک ( یادم نیستش نویسنده اش کی هستش اما یه کتاب

تاریخی   به  عنوان مرجع  برای حوادث زندگی صدر اعظم  آلمان  بودش نه ) و ....

یادشبخیر.  تا یه کتاب رو تموم نمی کردم    حاضر نبودم که بخوابم و  تا صبح هم شده بیدار میموندم

تا کتاب جدیدی که بدستم رسیده بود رو  تمامش میکردم  و بعد می خوابیدم....

جوجو: اما حالا چی؟

من: الان  خیلی خسته هستم از همه چیز و دیگه حال و هوای گذشته  در وجودم کم رنگ شده و هر

چند وقت یه بار  دلم می خواهد که باز مثل گذشته  بشینم و هی کتاب بخونم  اما نمیدونم چرا

نمی تونم و خیلی کم وقتم رو برای مطالعه کتاب  کنار میذارم و  بیشتر به جای کتاب  روزنامه و  مجله

می خونم (بگذریم که  دیگه حالم از هر چی روزنامه  داره بهم میخوره و  دلم میخواهد این عادت

روزنامه خوندن رو  مثل خوردن چیپس ترک بکنم...)

جوجو: واقعا که...

....

تولدت مبارک .  امیدوارم که تا صد سال دیگه هم سر زنده و سر حال و پا برجا باشی و ما بتونیم

بیایم اونجا و  هی  نظر بذاریم  تولدت مبارک وبلاگ مامانی عاشق

این کیک هم  برای تو

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:48  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

جوجو: دلم  حسابی تنگ شده برای چند نفر و مخصوصا برای یکی از دوستای  وبلاگیم که همیشه

اینجا سر می زدش. الان که توی قسمت  وبلاگهای دوستان دیدم  که ۱۰۵ روز هستش که وبلاگش

رو اپ نکرده

من:

......

من: درباره پف  فیل  گفتم   یاد این افتادم که  وقتی می خواستم برم  مغازه بخرم  نمیدونستم 

بگم آقا من اینقدر پف فیل می کنم  یا اسم  قبلیش رو ببرم( راستی چرا قبلا  اون اسم  اصلا ضایع

و خنده دار نبودش ؟ اما الان  وقتی خود ادم هم به یکی دیگه بگی هم میخنده و هم  خجالت  زده میشه

؟) و یا اینکه بگم آقا  اینقدر ذرت بو داده می خواهم . خدا رو شکر که این بسته بندی هاش در امده

 و ادم می تونه راحت  از قفسه برداره و حتا  اسمش رو هم نبره اما  خودمون هستیم  اصلا نمیشه

از این پف فیل   گذشتش. واقعا خیلی سخته

جوجو: بله خیلی سخته مخصوصا برای امثال تو 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:54  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: برای   اطلاع افرادی که فکر میکنند من  نمره م بالا نیست  همین چند دقیقه پیش دیدم که  یکی

از درسهام ۲۰ شدم

جوجو: میشه بقیه نمرات  رو  هم بگی؟

من: هنوز همه نمرات نیموده

جوجو: همون هایی رو بگو که   امده

من: جوجو  برات گفتم توی دانشگاه ما  یه دونه گربه سیاه  هستش تمام بدنش سیاه  رنگه و خیلی

هم زرنگ و چابک هستش 

جوجو:

من:  بگذریم.  خوب درباره چی حرف بزنیم؟

جوجو: درباره علاقه تو به پف فیل

من:  خوردن اون رو که دارم ترک می کنم. نه درباره یه چیز دیگه.

جوجو: درباره اینکه چطوری میشه    سوسیس و کالباس نخورد و  زنده موند

من: اون که مسئله نیستش

جوجو: حتا خوردن پیتزا که داخلش پر از  اینها هستش ؟

من: خوب چرا ادم رو یاد این چیزها می اندازی

جوجو: خوب اصلا میخواهی  درباره اینکه  چرا آلمان قهرمان نشد حرف بزنیم

من: همش نا داوری بودش. داور رو خریده بودند

جوجو:

من: اینجوری نگاه نکن .

جوجو: اصلا درباره این حرف بزنیم که شما چرا و به چه علت  اینقدر   می خواهی  لاغر بشی؟ به خاطر

حرف مردم؟ به خاطر سلامتیت؟ به خاطر؟؟؟ به خاطر  اینکه خوش تیپتر بشی؟ به خاطر اینکه میخواهی

چیزی رو به خودت ثابت بکنی یا چیز دیگه؟

من: به خاطر همه اونهایی که گفتی هم آره و هم نه دو سال پیش  یه مدتی  غذا  کمتر خوردم

و یه کم فعالیتم  رو بیشتر کردم.  بعد از سه ماه  نزدیک به ۵ کیلو از وزنم کم کردم.  الان هم می خواهم

دوباره یه کم  توی همین تابستان   چند کیلویی  وزن خودم رو کم بکنم

جوجو: یعنی همون چند کیلویی که توی این یکی دو ساله چاقتر شدی رو میگی دیگه

من: جوجو ،گربه سیاه هنوز توی دانشگاهمونه ها

جوجو:....................

من: یه چیزی  درباره نوشته قبلیم  حتما لازم نیست کارهای بزرگی در زندگی بکنیم  بعضی از کارهای

کوچیک و در حد توان  رو می تونیم انجام بدیم و رفتارمون رو سعی بکنیم که بهتر از قبل بکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:36  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

یک قطره ی آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندر ین عالم چیست

آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

عمر خیام

من: واقعا ما برای چی بوجود امدیم به خاطر اینکه بخوریم و  بخوابیم و بپوشیم و از  لذت آعوش  بهره

ببریم و مثل همه موجوات صاحب بچه بشیم و بمیریم؟ واقعا  زندگی ما در همین  خلاصه شده؟ 

به قول شاعر  هوردن و خوابیدن و  دیگر هیچ؟  واقعا فکر نمی کنید   زندگی ما   رنگ  بیخودی  و بیهودگی

به خودش  گرفته و ما فقط  در فکر شکم و ... هستیم  واقعا چرا ما باید اینجوری بشیم؟ جبر زمانه

هستش و یا تنبل خودمون و یا اینکه  کلا ما  برای جز اینجور زندگی کردن افریده نشدیم و محیط زندگیم

هم بهمون  اجازه    نمیده  بتونیم دست به کاری بزنیم؟ چرا باید صبحمون رو شب بکنیم و هیچ فرقی

زندگیمون با روزهای قبلش نکنه؟ و بدتر از اون  روزها و ماه ها و سالها بگذره  به جز گرد  پیری که به

چهره مون نشسته و  سیر یه زندگی معمولی معمولی  هیچ چیزی در  در زندگیمون  و وجودمون تغییر

نکرده باشه و بیست سالگی و پنجاه سالگیم  فرق چندانی نداشته باشه؟ واقعا چرا؟....  میدونم

همه ادمها نمی توند که   کارهای بزرگی بکنند اما می تونند در حد خودشون  حداقل برای زندگی

خودشون و  دیگران مثمر ثمر باشند و حداقل  با یه کار کوچیک باعث بشند که  ادمی رو  شاد بکنند و

بهش کمک بکنند  ...به نظر من ما فقط برای این به دنیا امدیم که مسیر کامل شدن   رو طی بکنیم

و این سیر کامل شدن هم فقط با انجام کارهای خوب  تکمیل میشه ...  کمک کردن حتا به یه حیوان

و  یا یه پرنده هم  همون کار خوبه... سعی کنیم که که خوبتر و بهتر  با دیگران  برخورد بکنیم و 

فکر نکنیم  که چون  ادمی وضعش  از لحاظ مالی یا سواد  بالا هستش یا اینکه  در حد پایینی هستش

با  افراد دیگه فرقی داره ، سعی کنیم  با همه برخورد خوب و یکسانی داشته باشیم و  بدونیم که

 اگه ادمی   به خاطر پول یا سطح سواد   یه ادم دیگه بهش احترام  بیش از حد بگذره  و به دیگران  که در

سطح  پایینی هستند احترام نذاره، نشون دهنده اینکه اون  ادم  در درونش پست و بی مقدار هستش و

تمام حرفهای  زیباش درباره خوبی و آزادی و عدالت  دروغ  هستش...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:15  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من: دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

جوجو: درد بی پولیه؟

من: این درد رو که با مردن هم دوایی  براش نیستش. نه این نیستش

جوجو: پس  درد عشق هستش

من: شاعر منظورش این بوده نه من

جوجو: خوب درد و مرض  ایدز و از این جور چیزها هستش؟

من: نه اون رو که دنبال دوا و درمانش هستش

جوجو: پس نمره نیاوردنه و پاس نکردنه

من: این که اصلا دردی  نیستش فوقش ترم بعد باید همون درس رو دوباره برداری و بخونیش

جوجو: پس درد چیه؟ نکنه دل درد هستش؟

من: نه. میدونی درد  اینکه بدونی و  نتونی.

جوجو: خوب  واقعیتش همینه که از قدیم گفتند هرکی  کمتر چیزی رو بفهمه و کمتر درگیر باشه  زندگی

بهتری داره وقتی  دونستی دیگه نمی تونه مثل زمانی که نمیدونستی  زندگی بکنی

من: ولش بذار توی این درد بمیریم ....

جوجو: ولش  این نیز بگذرد غم نخور...

........... چند ساعت بعد

من: واقعا که؟

جوجو: واقعا که؟

من: واقعا که چی؟

جوجو: تو داری میگی واقعا که؟!! اون وقت من باید بگم که چی؟

من: چرا  پس  بعد از من تکرار میکنی؟

جوجو:

من: چند روز پیش زنگ خونه مون رو زدن و گفتند یه سر بیاید جلوی در. من هم رفتم و دیدم یه مرد

جوون  جلوی در ایستاده  و یه نامه  دعوت به مراسم ختم  رو به من داد  و   رفت.   پدر زن پسر دایی

پدرم    چهلم اش بود.  من اون  ادمی رو که این رو اورد جلوی در نشناختم. خلاصه  روز ۵ شنبه   بعد

از اینکه پدر و مادرم  امدم  گفتند مهرداد بچه  پسر دایی پدرم  بوده که اعلامیه  رو  برای ما اورده بوده

و گفته بوده که  حمید من رو نشناختش! !! من  هم  توی خونه برگشتم گفتم  نیست که زیاد  دیدمش

به خاطر همین نشناختمش حداقل یه ۱۴-۱۵ سالی هستش که ندیدمش  و خونه شون هم نرفتم

. حالا با  اون همه تغییرات  باید  چطوری می شناختمش؟ واقعا که؟!!!  پدر  و مادرش هر سال

توی عید توی خونه مون می بینمشون   اما چون اونها  بچه هاشون رو نمیارند عید دیدنی  به خاطر

همین    از خانواده ما هم  فقط پدر و مادرم  خونه اونها میرند.   درست مثل این  عروسی ها که 

روی کارت دعوتش می نویسند  فقط آقا و خانم.   ادم هم درست نیست  با بچه به این جور جاها بره

 ، اینجا هم همینطوریه.  برگشتم توی خونه گفتم  اینها توی نسل بعدی( یعنی  بچه هاشون) دیگه جزء

فامیل ما نیستند چون  ما  اونها رو  اصلا نه ندیدم  و نه دیگه درست و حسابی میشناسمشون.

جوجو:  خوب این واقعیته دیگه. 

من : واقعا که؟!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:31  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من:بالاخره این ترم هم تموم شد و فقط مونده دعا کردن برای اینکه استادها رحم بکنند و نمره قبولی

رو بدن شما هم دعا بکنید  لطفا  شاید دعاها مستجاب بشه

جوجو: خدا کنه که  قبول بشی...

....

من : يه شعر  اينجا نوشتم  و توي يه وبلاگ ديگه ام . يكي از دوستان  گفته بود:(اگه قرار به حقیقت

باشه خیلی چیزا  باید گفته بشه ..! حقیقت تلخه ..! بذار گفته نشه .... ) فقط مونده بود كه مثل يه

دوستي كه يه چند سالي هستش ديگه خبري ازش ندارم، بگه  حقيقت مثل ته خيار تلخه!!!

جوجو: البته امتحانش مجاني هستش .حقيقت رو نميگم ته خيار رو ميگم

من: يه دوست خوب ديگه هم  اينطوري توي همين وبلاگ ،گفته بود:(تو باهوشی، تو مهربونی

تو با نمکی، تو با احساسی ،تو با وقارو عاقلی، تو کاملی)

جوجو: البته زياد به خودت نگير  اينها رو درباره من گفته نه توهمه ميدونند كه با نمك و با احساستر

از من  هيچكي پيدا نميشه

من: خوب از اينها هم كه بگذريم ميرسيم به اين روز اخر  ترم كه داشتيم با سرويس برمي گشتيم

وسط راه يهو ديدم بچه ها دارند هي ميخندند و ميگند خدا كنه كه سالم به مقصد برسيم

نگاه كردم ديدم كه راننده يه كم گردنش كج شده و در حال  خواب هستش ديدم سرعت ماشين

كم شده  يه چند دقيقه ها.نگو كه راننده در حال خواب هستش.  شانس اورديم جاده خلوت بود و

مسير هم مستقيم  خلاصه بچه ها هم  هي بلند داد ميزدند يك كيلومتر به عوارضي مونده 

راننده هم انگار كه نه انگار.يه دفعه پسرعموم تعريف ميكرد رفته بودن از طرف دانشگاهشون اردو

راننده اتوبوسشون وسط راه در حال خواب  بوده. خلاصه بهش اعتراض ميكنند كه اين چه وضعش

هستش. راننده برميگرده  عينك دودي به چشمش ميزنه كه معلوم نشه در حال خوابيدن هستش

...خلاصه به سلامت رسيدم و اين ترم هم تموم شدش.

جوجو:يه توضيح  اون شعر رو همينجوري چون خوشمون امد اينجا نوشتيم. در ضمن ممنون از لطف شما

و مهربونهاتون

 من: روز زن و مادر رو هم به همه خوانندگان  خانم اين وبلاگ تبريك ميگم.براي روز مادر، من  براي مادرم

يه دسته گل سفيد خريدم و به اضافه يه چيز ديگه به مادرم هديه دادم. (مادرم از گلهاي سفيد رنگ

خوشش مياد)...اين گلها هم هديه اين روز از طرف من و جوجو و پيشي به شما

روز زن  رو تبريك ميگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:58  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

به ام بگو که باهوشم

به ام بگو که مهربونم

به ام بگو که با استعدادم

به ام بگو که با نمکم

به ام بگو که با احساسم

با وقار وعاقلم

به ام بگو که ادم کاملی ام

اما به ام حقیقت رو بگو

شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:52  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  |